آهای ملت .میخوام اعتراف کنم
کلیسایی بنا کرده اییم از برای بخشایش شما ...بیا فرزندم بیا و اعتراف کن....خدا تو رو خواهد بخشید... پدر روحانی !!!
از آنجایی که بنده هیچ علاقه ای به بازیای وبلاگی ندارم.ولی پدر روحانی !!! برام کامنت گذاشته و به این بازی دعوتم کردن. که واقعا برام جالب بود و من میخوام برای اولین بار از این لوس بازیا بکنم( بازی وبلاگی)... بازی طوریه که باید اعتراف کنی که بدترین و شنیع ترین خلافی که به عمر خود انجام داده ایم چه بوده (به نظر من که اینا خلاف محسوب نمیشن)
شما که خوب منو میشناسین. منو خلاف !!! اصلا این چیزا به من میاد.یه پسر چشم گوش بسته
از من خلاف بعیده . میخوام امروز اعتراف کنم.یکی بود یکی نبود یه بنده خدایی بود که واسه کارش یهویی میزنه میره تهران اونم برای سه ماه و از شهر و دیار و دوستاش دور میشه بدون اینکه بقیه دوستاش بفهمن.البته غیر ازخانوادش و یکی از دوستای نزدیکش بنام "بیژن
" یه چند وقتی که میگذره وهمه چی طبق روال عادی پیش میره یک روز این دوستش بیژن یه فکر پلیدی به مغز فندقش خطور میکنه
و از نبودن دوستش استفاده سوء یا بهتر بگیم سوء استفاده میکنه
و یک اعلامیه ترحیم برای این بیچاره چاپ میکنه عین همونایی که واسه مرده ها چاپ میکنن اونم با عکسش چون یک دونه از عکساشو داشت.بحساب یادگاری نگه داشته بود ولی اصلا فکرشو نمی کرد که اینجا به کارش بیاد
بعد از حدود پنجا شصتا آگهی چاپ کردن (چهار هزار تومان بابتشون پول داد) .رفت هی اینارو بین مردم پخش کرد و در مغازه ها میرفت وبا گردن کج که خیلی طبیعی به نظر بیاد.میگفت ببخشید آقا امکانش هست این اعلامیه ترحیم رو بچسبونین پشت شیشه مغازتون.مال دوستمه جوان ناکام فرشاد رشیدی و اون بیچاره ها هم قبول میکردن وخودشونو تو این غم نسبتا بزرگ شریک میدونستن ویک خدابیامرزه هم میگفتن
بچه مردمو زنده به گور کرد
.قسمت جالب ماجرا اینجا بود که رفت دم دکه یک روزنامه فروشی وقتی بهش اعلامیه رو نشون داد صاحاب دکه تو سرش یه شاخ خوشگل سبزشد وبا تعجب گفت: اینو من میشناسم
.باهاش یه سلام علیکی داشتیم.از دوستای دوران راهنمایی بود.خدا رحمتش کنه جوون بیچاره هیچی از عمرش نفهمید(حالا اون بنده خدا که نمی دونست.طرف داره تو تهران حال میکنه واسه خودش)...خلاصه ش کنم.هیچی دیگه بچه ها با لباس مشکی همه دست به سینه و خیلی مودبانه دم در خونه خدابیامرز جمع شده بودن![]()
.
.
چه اعتراف تلخیه
من نبودم که اون دختره بیچاره رو از مازندران آوردم مشهد .شناسنامه شم تو دستش بود........(این یکی داستان غمگینی داره.بهتره توضیح ندم که چی بوده وچی شده وگرنه فردا بر علیه من تظاهرات می کنین). ![]()
+ راستی دایی احمد میخواد از این به بعد از خاطرات خدمتش بنویسه.حتما وبلاگشو دنبال کنین آخه خاطرات خدمت خیلی جالبه. من خودم خدمت نرفتم ولی دوستام که رفتن تعریف میکنن
.البته سختی های زیادی هم داره.ولی آدمو می سازه .موفق باشی دایی جون
+ از این به بعد شاهد تنوع زیادی در این خراب شده هستین .از نوشته ها گرفته تا قالب و غیره ...
+ عمرا من اگه کسی رو به این بازی دعوت کنم.![]()

توهَم زدگی:
پی نوشت : 

