
آسمان تعطیل است
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد
دستمالی تر
روی پیشانی تب دار بیابان بکشم
قیصر امین پور
.
.
یادتونه قول دادم کم حرفی رو جبران کنم الان اومدم جبرانش کنم دیگه
بصورت خلاصه ومفید
دی ماه ۸۶ من وامیر وبقیه جانوران همراه که کلاْ می شدیم چهار نفر.شب قبلش برنامه ریزی کرده بودیم بریم یه مکان مذهبی بنام مزار شیخ احمد جامی که تو شهرستان تربت جام هست واقع در ۱۶۲ کیلومتری مشهد مقدس.چون روزای جمعه خیلی شلوغ میشه (دختر زیاده
).
من که یه تیپ اسپرت زده بودم.دوستم امیر یک کت وشلوار که تازه خریده بود.تنش بود هی میگفت ۱۵۰ هزار تومان خریده(البته شما باور نکنین چون تو حرفاش زیاد آب قاطی میکنه-یعنی خالی بنده
).. و اون دوتا دوست دیگه فرشید وامید تیپشون بدک نبود .البته به ما نمی رسیدن
.همه عینک دودی با قیافه های خفن
رفتیم رسیدیم به همون مکان مذهبی. دم درب ورودی یک مامور وایستاده بود وهی گیر میداد به ملت.بیشتر به جوونا ومجردها .ماهم که خودتون در جریان هستین جوونی ومجردی از سرمون می پاشه.. 
ماشینو حدود ۱۰ متر پائین تر از درب ورودی پارک نمودیم وپیاده شدیم.موقع پیاده شدن این فرشید ضایع داشت پک آخر از سیگارشو میگرفت وبقیشو انداخت دور از شانس بد ما اون مامور دم در مارو دید که چطور از ماشین پیاده شدیم وداریم بطرفش می ریم.همینجوری
میخ کرده بود به ما.در همون لحظه به مغز فندق امیر سوالی اثابت کرد:(آقایون چرا داره اینجوری چپ چپ به ما نگاه میکنه نکنه میخواد جلو جم ضایع مون کنه رامون نده). حالا شما که نمی دونین اونجا چه دخترای قرتی تشریف داشتن.خیلی بد بود جلوشون ضایع بشیم. رفتیم جلو هنوز چهار پنج قدم دیگه نمونده بود.چشم تون روز بد نبینه.از همون که میترسیدیم به سرمون اومد یهو یارو دستشو به نشانه ایست به سمت ما دراز کرد وفرمود جلوتر نیاین همونجا وایسین.
همه ملت به سمت ما نگاه می کردن که چه خطایی از ما میتونه سر زده باشه که اینجوری به ما ایست داد- خیالتون راحت ماهم با حفظ اعتماد به نفس کامل از جلوی درب ورودی و اون سگ پاچه گیر رد شدیم. داخل نرفتیم پیاده رو ادامه دادیم همینجوری یعنی ما از اولش نمی خواستیم بریم تو
نبودی که ببینی قیافه این بنده خدا چه دیدنی شده بود به معنای واقعی ضایع شد. ماهم شادمان از اینکه ضایع نشدیم ونیش مان تا بنا گوش باز بود که چطور با خراب کردن یک مامور تونستیم دل اون همه آدمو شاد کنیم .چون لبخند ملیحی
بر لبان نه چندان غنچه شان نقش بسته بود.برای شوخی اول صبح خوب بود
. دیدیم تا اینجا اومدیم هفت قلم آرایش کردیم
حیفه که برگردیم.رفتیم پائین تر یعنی حدود ۲۰۰ متر از اون درب ورودی دور شدیم.حالا ما بودیم یه خیابون تقریبا خلوت ویک دیوار که بالاشم نرده کشی شده بود(منظور همان دیواره مکان مذهبی). اول من رفتم بالای دیوار بعد از روی نرده ها به سختی رد شدم خودمو انداختم تو محوطه همون مکان مذهبی .بعد یقیه دوستان هم دل شیر گرفتن همشون با هم اومدن بالا خودشونو انداختن پائین وحشیا مثل: زنده یاد تارزان
.بعدش لباسای همدیگرو از گرد وخاک پاک کردیم و رفتیم یه جای توپ. جایی بودیم که رفت و آمد زیاد بود هر کی داخل می شد.از روبه روی ما میومدن رد می شدن.(حدودا وسط محوطه بودیم) .
که یک درخت بزرگ کاج بود اطرافشو با یک دیواره نیم متری سنگی حفاظ زده بودن که برای نشستن حرف نداشت. موقع نشستن روی این دیواره این دوستمون امیر همون(کت و شلوار ۱۵۰ هزاری) یه جوری سر انگشتای پاش نشسته بود که انگار رو سنگ توالت نشسته.حالا تا این جاشو داشته باشین.
هر کی از روبه رو میومد به ما نگاه میکرد ویه لبخند میزد.گاهی وقتا لبخندشون خیلی شدید می شد
کلی حال می کردیم که چقدر خوش تیپیم که همه دخترا دارن به ما نگاه میکنن.این فرشید نه نه مرده یه ریز داشت فک میزد(بچه ها به هیچ کدومشون شماره ندیم تو خماری بمونن).در همین لحظه دیدیم یکی از بچه های آشنا داره میاد طرف ما .اونم داشت میخندید به ما برام سوال پیش اومد حتما یه جای کارمون مشکل داره .بهش گفتم چیه چیزه خنده داری دیدی.اومد نزدیک شد دستمو گرفت منو برد جلوی امیر (گفتم یه جوری نشسته انگار رو سنگ توالته).ای خدا.این دیوونه موقع پریدن از روی نرده ها شلوارش حدود ۱۰ سانت پاره شده بودکه اصلا متوجه نشده طفلک.حالا قسمت غمگین ماجرا اینجاست دیدین روی یک شلوار مشکی یه نخ سفید باشه چقدر تابلوئه از چند متری داد میزنه.فکرشو کن این امیر دیوونه زیر این شلوار مشکی رفته یه ش ر ت سفید پوشیده بود.
میگن دیوار چین از تو فضا دیده میشه. ش ر ت سفید آقا امیر از کره ماه رویت می شد انوخ.همونجا یکی زدم تو سرم گفتم مادر کجایی ببینی که آبروی نداشته پسرت چطوری جلوی ملت به فاک رفت...
بالاخره کشف کردیم چرا هر کی از روبه رو میاد به ما میخنده...
اینجا بود که به غلط کردن افتادم گفتم از آه همون مامور بود که باعث شدیم همه بهش بخندن .حالا خودمون سوژه طنز شدیم
پی نوشت :
+ حتی این واسه خودمم سواله که وقتی مطالبم اونقدر گنگه که معمولا هیچ کس چیزی ازش نمیفهمه چرا اصرار دارم به نوشتن !
+ دوستان از گذاشتن کامنتهای محبت آمیز جدا خودداری فرمائید.خانمم منو میکشه 
+ از این به بعد یه موضوع دیگه غیر از توهم زدگی وپی نوشت به پستام اضافه میشه بنام (کل کل وتیکه انداخت به دخترا) .مطمئنم شما ازش استقبال میکنین
تیکه انداختن به دخترا :
+ موجودات نقاشی شده کم مصرف 
توهَم زدگی:
+ به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای دلــتـنـگیهــا نـیازمــندم .
ترجیحا خانم
نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 1:7 |
لینک ثابت