تبليغاتX
!!! درختها ایستاده میمیرند
حکایت ...

کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟» قاضی می‌گه: «چهل سال». برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب. کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجه‌هام و سر آشيونه‌م اومد؟»
قاضی می‌گه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»

.

.

این عکس رو ببین دیگه ناشکری نکنیا.خودم میام میکشمت !!!

هستن کسایی که توی کوچه و خیابون و کارتن میخوابن ! داری یا نداری ، میخوای یا نمیخوای کمک کنی خیلی مهم نیست ! حداقل زبونت رو یه ذره بچرخون و بگو خدایا شکرت ! من که گفتم

.

.

پی نوشت :

+ دیدی گفتم دایی جان برام نقشه داره.بهم ثابت شد

+ تا اطلاع ثانوی پر حرفی ممنوع

گوش کن:

+ گلهای داوودی برای بار دوم لینکشو گذاشتم دانلود کنین دیگه. باز بیا بگو لینک دانلود اهنگ وبلاگتو میزاری.

تیکه انداختن به دخترا  :

+ موجوداته خنگ که خودشونو باهوش میدونن..

 

توهَم زدگی:

+ هوس کردم محض تنوع هم که شده دو روز عین آدم زندگی کنم !! به خودم گیر میدم...



نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 17:5 | لینک ثابت
شما مي دانيد چه ام شده...

 
 
 

 

شما نمي دانيد چه ام شده است

از كوچه پس كوچه هاي پشت پنجره تان مي گذرم و

دلم به اندازه ي تمام ظرف هاي آشپزخانه مان شكسته است و

شما نمي دانيد چه ام شده است

دلم به اندازه ي نبض تن تمام گنجشك هاي حوالي شما تند مي تپد و

دلم قدر همه ي تا به حال خواستنم ، ديگر تو را نمي خواهد !

قرار هم نيست كه شما بفهميد چه ام شده است .

.

.

بازم دلم گرفته.از این زندگی بیهوده.کاش اون روزی که میخواستم بدنیا بیام.از من سوال میشد آیا مایلی بدنیا بیای.دنیا اینجوریه

نمی دونم چرا اینجوری شدم این چند روز .حال و حوصله ی هیچ کسی رو ندارم حتی دوست دختر علیه السلام که خیلی برام عزیزه.در حالی که این بنده خدا هیچ نقشی تو این سردرگمی من نداشته

یادش بخیر تو تابستون اینقدر حال میکردم وقت برای همه چی داشتم.الان چند ماهی میشه رفتم تو شرکت دایی جون(میخواد دخترشو به من قالب کنه) کار میکنم .مسئول جواب دادن به یک سری آدم بزرگ وکارای بانکی ودفتر داری هستم.(تموم پولهای دایی رو بالا میکشم) تا دیگه این باشه برای من نقشه های شوم بکشه.الکی منو می بره خونه شون که کامپوتر خرابه بیا درستش کن.یه بار دیگه زنگ میزنه ماه واره تنظیمش بهم خورده .یه بار دیگه نصف شب زنگ میزنه بیا ببین این گوشیم چرا اینجوری شده زنگ نمی خوره.بخدا کشته منو.میرم می بینم دخترش نشسته با هفتاد مدل آرایش واسم چایی میاره.بنده خدا تک دختره وبزرگتر از دوتا داداشش هست.از بس بهش رسیدن.هیچی براش کم نزاشتن.اینم خودشو میگیره.هیچ پسری هم جرات نمیکنه بره طرفش..امسال هم کنکور داره . منو اگه تیر بارون کنن یا اینکه تا آخر عمر بی زن بمونم عمرا اگه اینو بگیرم.چون باید روزی یه مانتو براش بخری چه برسه به چیزای دیگه... چقدم خسیسم

از بحث اصلی خارج شدیم ببخشید.داشتم میگفتم .منی که صبح زود که از خواب بیدار میشدم ساعت ۱۰ بود اما افسوس حالا ساعت ۷ باید شرکت باشم

حیف اون همه اوقات فراقت که قدرشو ندونستم... میرفتم وبلاگ میخوندم.با دوستان ولگردی میرفتیم.تا ساعت ۳ صبح بیدار بودیم کرکر خنده بود اون روزا ولی حیف تموم شد.

[سانسور شد]

از بس سرم شلوغه تو شرکت .کمتر خونه هستم فقط شبا واسه خواب

خواهرم برگشته به من میگه.دیگه دم دست نیستی که باهات شوخی کنم.یه جورایی الان رو در واسی دارم باهات خجالت میکشم

 

شما نگران من نباشید.چون من پوستم کلفته.آخر دردها ورنج ها وغم ها نیشم بازه .میخوام مرد بار بیام روی پای خودم واستم.اگه از الان اینجوری باشم چه طوری فردا مسئولیت زندگی رو باید تحمل کنم.همسر آینده دلتو به من خوش نکن

 

پی نوشت :

+ دوست دختر (ع) می فرمایند: چون خیلی دوست دارم اینقدر اذیتت می کنم .من تو خماری موندم اگه این بشر از من متنفر بود چه بلایی سرم در می آورد.

+ لینک عکسامو برداشتم از اینجا

 

: این یکی رو گوش بدین (۱۳۰ کیلو بایت حجمش کمه دانلود کنین) من که روده بر شدم از خنده.این دست منو از پشت بسته تو چرت وپرت گفتن

تیکه انداختن به دخترا  :

+ خوش به حالشون . عمر زیادی میکنن و هیچی هم از کل عمرشون نمیفهمن...

 

توهَم زدگی:

+ هرچی فکر می‌کنم یادم نمیاد فردا چه اتفاقی افتاد...



نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در پنجشنبه 16 اسفند1386 ساعت 13:5 | لینک ثابت
Hold Me ...

...Hold Me

 

پی نوشت :

+ میتی مگه دستم بهت نرسه.

+ دایی احمد از اصفهان پا شده اومده مشهد.خیلی دوست داشم دایی احمدو از نزدیک ببینم ولی حیف.چون من الان تربت جام هستم .دایی جونم خوش بگذره

 

تیکه انداختن به دخترا  :

فوق تخصص راه رفتن رو مغز و اعصاب.

 

توهَم زدگی:

کاش پسرا مثل دخترا ب ک ا ر ت می داشتن..اونوخ به همسر آیندم ثابت می شد که من اصلا بهش خیانت نکردم . چیه چرا اینجوری نگاه میکنی.خب اینم یه آرزوه بود دیگه.از قدیم گفتن آرزو کردن بر جوان عیب نیست

(هیچیم به آدمیزاد شباهت نداره..حتی آرزوهام )



نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در چهارشنبه 8 اسفند1386 ساعت 23:58 | لینک ثابت
دوست داشتن بی دلیل ...

 

آنقدر بی دلیل دوستت داشته ام
که حالا
با هیچ دلیلی
نمیتوانم نداشته باشم !!!

دخترک رویایی من .

پی نوشت :

+ ما دو تا کنار هم با یه دنیا فاصله . فاصله زیادی هست بینمون ولی دلامون نزدیکه عزیزم

+ منو ببخش که به خاطر حرفای من گریه کردی پشت تلفن. درسته خیلی وقته گذشته از این موضوع ولی هنوز داره اعذابم میده

+ میترسم آخرش یه روز از دست این خل و چل بازی های من سر بذاری به بیابون و بری !

 

تیکه انداختن به دخترا  :

موجودات شکاکی که اگه سعی کنی از شک درشون بیاری بیچاره ای.باید بذاری از حسادت بترکن(قابل توجه بعضی ها)

توهَم زدگی:

دوست دختر علیه السلام.آخه خیلی صادقه راستشو به من گفته تا حالا با چند نفر دوست بوده. مهدی . سینا (این یکی رو تو بیمارستان دیده بود ) وغیره ... بخاطر همین این لقب رو بهش دادم خیلی پاکه



نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 20:59 | لینک ثابت
آسمان تعطیل است ...

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس

هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی تر

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

قیصر امین پور

.

.

یادتونه قول دادم کم حرفی رو جبران کنم الان اومدم جبرانش کنم دیگه بصورت خلاصه ومفید

دی ماه ۸۶ من وامیر وبقیه جانوران همراه که کلاْ می شدیم چهار نفر.شب قبلش برنامه ریزی کرده بودیم بریم یه مکان مذهبی بنام مزار شیخ احمد جامی که تو شهرستان تربت جام هست واقع در ۱۶۲ کیلومتری مشهد مقدس.چون روزای جمعه خیلی شلوغ میشه (دختر زیاده).

من که یه تیپ اسپرت زده بودم.دوستم امیر یک کت وشلوار که تازه خریده بود.تنش بود هی میگفت ۱۵۰ هزار تومان خریده(البته شما باور نکنین چون تو حرفاش زیاد آب قاطی میکنه-یعنی خالی بنده).. و اون دوتا دوست دیگه فرشید وامید تیپشون بدک نبود .البته به ما نمی رسیدن.همه عینک دودی با قیافه های خفن

رفتیم رسیدیم به همون مکان مذهبی. دم درب ورودی یک مامور وایستاده بود وهی گیر میداد به ملت.بیشتر به جوونا ومجردها .ماهم که خودتون در جریان هستین جوونی ومجردی از سرمون می پاشه..

ماشینو حدود ۱۰ متر پائین تر از درب ورودی پارک نمودیم وپیاده شدیم.موقع پیاده شدن این فرشید ضایع داشت پک آخر از سیگارشو میگرفت وبقیشو انداخت دور از شانس بد ما اون مامور دم در مارو دید که چطور از ماشین پیاده شدیم وداریم بطرفش می ریم.همینجوری میخ کرده بود به ما.در همون لحظه به مغز فندق امیر سوالی اثابت کرد:(آقایون چرا داره اینجوری چپ چپ به ما نگاه میکنه نکنه میخواد جلو جم ضایع مون کنه رامون نده). حالا شما که نمی دونین اونجا چه دخترای قرتی تشریف داشتن.خیلی بد بود جلوشون ضایع بشیم. رفتیم جلو هنوز چهار پنج قدم دیگه نمونده بود.چشم تون روز بد نبینه.از همون که میترسیدیم به سرمون اومد یهو یارو دستشو به نشانه ایست به سمت ما دراز کرد وفرمود جلوتر نیاین همونجا وایسین.

همه ملت به سمت ما نگاه می کردن که چه خطایی از ما میتونه سر زده باشه که اینجوری به ما ایست داد- خیالتون راحت ماهم با حفظ اعتماد به نفس کامل از جلوی درب ورودی و اون سگ پاچه گیر رد شدیم. داخل نرفتیم پیاده رو ادامه دادیم همینجوری یعنی ما از اولش نمی خواستیم بریم تو نبودی که ببینی قیافه این بنده خدا چه دیدنی شده بود به معنای واقعی ضایع شد. ماهم شادمان از اینکه ضایع نشدیم ونیش مان تا بنا گوش باز بود که چطور با خراب کردن یک مامور تونستیم دل اون همه آدمو شاد کنیم .چون لبخند ملیحی بر لبان نه چندان غنچه شان نقش بسته بود.برای شوخی اول صبح خوب بود. دیدیم تا اینجا اومدیم هفت قلم آرایش کردیم حیفه که برگردیم.رفتیم پائین تر یعنی حدود ۲۰۰ متر از اون درب ورودی دور شدیم.حالا ما بودیم یه خیابون تقریبا خلوت ویک دیوار که بالاشم نرده کشی شده بود(منظور همان دیواره مکان مذهبی). اول من رفتم بالای دیوار بعد از روی نرده ها به سختی رد شدم خودمو انداختم تو محوطه همون مکان مذهبی .بعد یقیه دوستان هم دل شیر گرفتن همشون با هم اومدن بالا خودشونو انداختن پائین وحشیا مثل: زنده یاد تارزان .بعدش لباسای همدیگرو از گرد وخاک پاک کردیم و رفتیم یه جای توپ. جایی بودیم که رفت و آمد زیاد بود هر کی داخل می شد.از روبه روی ما میومدن رد می شدن.(حدودا وسط محوطه بودیم) .

که یک درخت بزرگ کاج بود اطرافشو با یک دیواره نیم متری سنگی حفاظ زده بودن که برای نشستن حرف نداشت. موقع نشستن روی این دیواره این دوستمون امیر همون(کت و شلوار ۱۵۰ هزاری) یه جوری سر انگشتای پاش نشسته بود که انگار رو سنگ توالت نشسته.حالا تا این جاشو داشته باشین.

هر کی از روبه رو میومد به ما نگاه میکرد ویه لبخند میزد.گاهی وقتا لبخندشون خیلی شدید می شد

کلی حال می کردیم که چقدر خوش تیپیم که همه دخترا دارن به ما نگاه میکنن.این فرشید نه نه مرده یه ریز داشت فک میزد(بچه ها به هیچ کدومشون شماره ندیم تو خماری بمونن).در همین لحظه دیدیم یکی از بچه های آشنا داره میاد طرف ما .اونم داشت میخندید به ما برام سوال پیش اومد حتما یه جای کارمون مشکل داره .بهش گفتم چیه چیزه خنده داری دیدی.اومد نزدیک شد دستمو گرفت منو برد جلوی امیر (گفتم یه جوری نشسته انگار رو سنگ توالته).ای خدا.این دیوونه موقع پریدن از روی نرده ها شلوارش حدود ۱۰ سانت پاره شده بودکه اصلا متوجه نشده طفلک.حالا قسمت غمگین ماجرا اینجاست دیدین روی یک شلوار مشکی یه نخ سفید باشه چقدر تابلوئه از چند متری داد میزنه.فکرشو کن این امیر دیوونه زیر این شلوار مشکی رفته یه ش ر ت سفید پوشیده بود.

میگن دیوار چین از تو فضا دیده میشه. ش ر ت سفید آقا امیر از کره ماه رویت می شد انوخ.همونجا یکی زدم تو سرم گفتم مادر کجایی ببینی که آبروی نداشته پسرت چطوری جلوی ملت به فاک رفت...

بالاخره کشف کردیم چرا هر کی از روبه رو میاد به ما میخنده...

اینجا بود که به غلط کردن افتادم گفتم از آه همون مامور بود که باعث شدیم همه بهش بخندن .حالا خودمون سوژه طنز شدیم

پی نوشت :

+ حتی این واسه خودمم سواله که وقتی مطالبم اونقدر گنگه که معمولا هیچ کس چیزی ازش نمیفهمه چرا اصرار دارم به نوشتن !

+ دوستان از گذاشتن کامنتهای محبت آمیز جدا خودداری فرمائید.خانمم منو میکشه

+ از این به بعد یه موضوع دیگه غیر از توهم زدگی وپی نوشت به پستام اضافه میشه بنام (کل کل وتیکه انداخت به دخترا) .مطمئنم شما ازش استقبال میکنین

 

تیکه انداختن به دخترا  :

+ موجودات نقاشی شده کم مصرف

 

توهَم زدگی:

+ به یک نفر مسلط به زبان آدمیزاد برای رفع پاره ای دلــتـنـگیهــا نـیازمــندم . ترجیحا خانم

 



نگاشته شده به قلم (توهَم خان) در جمعه 3 اسفند1386 ساعت 1:7 | لینک ثابت
متفرقه
گالری تصاویر بیژن ناصری.فتو بلاگ
نوشته های کوتاه بیژن ناصری