تبليغاتX
!!! درختها ایستاده میمیرند
آقا ما باختیم !!!

  آهای ایهاالناس !! خانوما ! آقایون ! پسرا ! دخترا ! من باختم !!!

اونی که خیلی دوسش داشتم منو تنها گذاشتو رفت 

تا اطلاع ثانوی این بنده   حقیر را در این وبلاگ نمی بینید و از دستم راحت شدین

از همه دوستان که در این مدت به اینجا سر میزدند ممنونم

دست گل همتونو می بوسم وبراتون آرزوی موفقعیت دارم!!!

برای جشن تولدم حتما میام ۱۵/۷/۸۶  !!!


به بازگشت اعتقادی ندارم حتی اگر به آن شروع دوباره گویند...به بازگشت اعتماد ندارم حتی اگر تمام لوازمش فراهم باشد ...بازگشت به گذشته ...بازگشت به دیروز ...بازگشت به سوی انسانهایی که رهایشان کرده ای...بازگشت به زادگاهت ...بازگشت به چهره دیرور و حتی بازگشت به خویشتن ....نه به هیچ کدامشان اعتقادی ندارم و سعی می کنم نه به آرامی که با سرعت از کنارشان بگریزم ....آنقدر به این حرف خود ایمان دارم که دوست دارم بگویم ...بازگشت نشانه خوبی نیست.. حتی اگر بازگشت به خوبی ها باشد....خوبی ها هر لحظه با هم متفاوتند...خوبی دیروز هم فرق کرده است ...چاره ای نیست اگر امروز هم چیز خوبی پیدا نکردیم باید به دنبال خوبی های فردا بود

پ ن:  دوستان نگران نباشید فقط میخوام یه مدتی تنها باشم همین !!!  

دوستتون دارم خیلی باحالین

پ ن: دوستانی که در کامنتدونی گفته بودن هر وقت رفتین حرم مطهر امام رضا (ع) برامون دعا کنید

چشم برای همتون دعا میکنم ومحتاج به دعای شما هستم

اینم واسه ماه رمضون

ماه رمضان که میشه ... هرکی یاد یک چیزی می افته .... ماه قرآن ... شب قدر ... مناجات شبانه .... خدایا ..... من همیشه ... اول یاد سفره افطاری می افتم  ! ... خوب هر کس به اندازه بزرگی  خودش ... ما هم  هنوز توی همون دوران کودکی موندیم ....  لحظه افطار .... درست مثل لحظه سال تحویل ... انتظار ... عبور ... و یک غم شیرین .... و لحظه خواستن ...  و .... صدای دعای  ربنا ... و توی این لحظه ... احساس میکنی قلبت هزار بار مهربان تر از قبل شده .... و کاش این مهربانی ها ماندگار باشند .... توی این لحظه ....  هزاران آرزو داری و می خوای همه شو توی همون یه لحظه بگی ... اما نمیدونی چطوری و  از کجا شروع کنی .... آخرش میگی ... خدایا هرچی تو بخوای .... و صدای اذان ...  امروز روز دوم بود... امشب ماه زیبای رمضان گوشه چشمی نشون میده و شاید اگه خیلی  زرنگ باشیم بتونیم لحظه ای اونو ببینیم .... حسابشو کنی همه ماه رمضون یه لحظه است ... و کاش این یک لحظه رو بتونیم درک کنیم .... پیشاپیش آغاز ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و  امید که طاعات و عبادات همه  مورد قبول درگاه خداوند قرار بگیره .... سر سفره افطار و اوقات سحر حتما برای دوستانتون دعا کنید و .... ما رو هم فراموش نکنید

 نماز و روزه ها مقبول درگاه حق
بدرود



نگاشته شده به قلم توهَم خان در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 11:3 | لینک ثابت
دختر خوابگاهی ...

همه چی  گذشت چه تلخ  چه شیرین ... یادش بخیر  خاطرات خوابگاه

 

 آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای خوب خوابگاه

آن حرافی های پر از خنده

آن دختران پر از شادی

آن اتاق های کوچک و تنگ

آن پشت بام مشرف به پسر همسایه

آن کوچه های مملو از سر و صدای ما

آن روزها رفتند...

آن روزهایی کز شکاف پلک های من

کادوهای ولنتاین هم اتاقی ها می جوشید

و چشمم به هر سوژه ایی می افتاد

فوری آن را می بلعید

گویی میان مردمک هایم

خرگوش نا آرام شلوغ بازی بود

هر ظهردم با آفتاب پیر

به کلاس های نرفته فکر می شد

 و شب ها به فضولی در اتاق بغلی می گذشت...

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت پنجره خوابگاه

هر دم به بیرون خیره می شدیم

وحسرت یک برف بازی حسابی در دلهایمان می ماند

آن روزها رفتند

آن روزهای ترس از مسئول خوابگاه

آن روزهای خرد کردن لامپ بر سر امام جمعه مسجد محل

آن روزهای تلویزیون دست جمعی

آن روزهای حرم روی

آن روزهای جشن و رقاصی

آن روزهای توطئه و شورش

آن روزهای راس 8 خوابگاه بودن

آن روزها که هر تلفن رازی داشت

و هر دختری حرفی داشت

آن روزها رفتند

آن روزهای امتحانات

آن روزهای تحویل کار

آن روزهای رفتن به خانه

آن گشت زدن ها در نانوایی ها و سبزی فروشی ها

آن خنده های از ته دل

آن هم دردی ها

آن روزها رفتند

و گم شدند میان خاطرات زندگیم

در ازدحام پرهیاهوی روزهای خوابگاه

و دختری که فقط دختر خوابگاهی بود

اکنون در حسرت روزهای رفته است

اکنون در حسرت روزهای رفته است

.

.

.

پ ن :  دوباره برمیگردم به شرط قید حیاط

پ ن : این عکس جنبه تزئینی نداره یکی از دختران خوابگاهی بوده که ازش نقاشی شده

 



نگاشته شده به قلم توهَم خان در جمعه 9 شهریور1386 ساعت 0:14 | لینک ثابت
دوستت دارم ...

 

 


سلام ای روشنترین ستاره اسمان

شاید لکنتم باعث حرف زدنم باشد و نمی توانم حرفهایم را درست برایت بیان کنم ولی در نوشتن

می توانم بگویم که دوستت دارم از لحظه ای که تو را دیدم و با هم به گفتوگو نشستیم در ظاهرت

تمام باطنت را خواندم و فقط صداقت محبت پاکی و مهربانی را جستو جو کردم چیزهایی که عمری

من در کسی نیافتم و حالا که تو را با این همه خوبی پیدا کردم خیلی خوشحالم اما از سوی دیگر

نمی دانم چرا ناراحتم ؟ چون جرات گفتن ندارم . نوشتنم امروز شاید بخوانی و بدانی که دیشب در

دریای اشک خوابیدم و حالا که دارم می نویسم گونه هایم خیس شد نمی دانم با چه زبانی برایت

بیان کنم که دوستت دارم و باور کنی این دوست داشتنم را ؟ میشه راهنماییم کنی چگونه بگویم

که دوستت دارم ؟ می خواهم همانگونه بگویم که تو می خواهی  تا مبادا لحظه ای ناراحت شوی

همیشه به یادت:بیژن



نگاشته شده به قلم توهَم خان در دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت 14:36 | لینک ثابت
دخترک !!!

* دخترک گوشش به صدای سبزی فروش بود...

سبزی فروش داد می زد :« آی .... سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم، بفرما!»  دخترک با خودش گفت:« سبزی ! سبزی که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!» به همين دليل به خودش گفت:« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» ..... همين طور که برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد، پاسبانی جلويش سبز شد و گفت:« آی ... دختر خيابانی! چرا باز اين طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟» .....
.
.
.
.... او می رفت و با خودش می گفت: « دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خيابانی، تو حتی يک برگ سبزی هم نيستی ! » ...........

صدای سبزی فروش هنوز می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد... »



نگاشته شده به قلم توهَم خان در پنجشنبه 1 شهریور1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت
متفرقه
گالری تصاویر بیژن ناصری.فتو بلاگ
نوشته های کوتاه بیژن ناصری